تبليغاتX
بیگانه ای بر لب رود خانه
هر چی که دلم میخواد مینویسم
 بیوگرافی ونجلس
نگاهی به زندگی و آثار ونجلیس
ونجلیس یکی از معروفترین سرایندگان و آهنگسازان یونان محسوب می شود. او تا كنون تنظیم کننده و سازنده بسیاری از آهنگ ها و تعداد زیادی موسیقی فیلم بوده. وی زیاد در انظار عمومی ظاهر نمی شود و به ندرت مصاحبه می کند. به شایعات و مسائل حاشیه ای بی توجه است و تمام تمرکز خود را به کارش معطوف می کند.
ونجلیس ادیسیوس پاپاتاناسیوس در ۲۹ مارس ۱۹۴۳ در شهر کوچکی در نزدیکی والوس یونان متولد شد. از سن چهار سالگی شروع به نواختن پیانو کرد و در ۶ سالگی اولین تصنیف خود را برای عموم اجرا کرد. از همان زمان کودکی استعداد خود را در موسیقی نشان داد . والدینش سعی کردند تا با گرفتن معلم خصوصی او را تشویق کنند اما او به آموزشهای رسمی جواب نداد. خود ونجلیس در این باره می گوید: همیشه احساس می کنم که نمی توان همه چیز را از طریق آموزش های کلاسیک یاد گرفت چرا که این تجربه‌ها و اندوخته های فردی هستند که در نهایت نتیجه می دهند.
در اوایل دهه ۶۰ ونجلیس پس از اینکه مدرسه را رها کرد به اتفاق تعدادی از دوستانش گروهی به نام فرمیکس را تشکیل دادند که این گروه در زمان خود توانست هزاران نفر از طرافداران تشنه موسیقی را به استادیوم های یونان بکشاند ونجلیز حقیقتاٌ اولین هنرمندی است که موسیقی پاپ را در کشورش یونان پایه‌گذاری کرد . فرمیکس به زودی محبوبیتی عمومی در یونان پیدا کرد.
بدنبال تحولات اجتماعی که در سال ۱۹۶۸در یونان اتفاق افتاد ونجلیس یونان را ترک کرده و به پاریس رفت در آنجا به اتفاق دیموس راسوس و لاکوس گروه موسیقی "آفرودیت چایلد" را تشکیل داد این گروه در اولین انتشار خود (با آهنگ باران و اشکها) موفقیت خوبی در سراسر دنیا بدست آورد. آلبوم "آفرودیت چایلد" به مدت بیش از سه سال آهنگ شماره یک اغلب کشورهای اروپایی بود . این گروه پس از تهیه آلبوم "۶۶۶" از هم جدا شدند و ونجلیس برای مدتی در پاریس ماند و یک موسیقی فیلم برای کارگردانی فرانسوی بنام فردریک روسف ساخت و در همین زمان بود که اولین آلبوم تک نفره خود را با اجرای بسیار عالی در استادیوم المپیاکوس یونان اجرا کرد .
در سال ۱۹۷۴ بعد از موج شایعاتی که مربوط به پیوستن او به گروه موسیقی یس(ریکی وایکمنس) بوجود آمده بود به لندن رفت. همکاریش با گروه یس بیش از چندین هفته طول نکشید چرا که سمت و سوی موسیقی ونجلیس با این گروه کاملاٌ متفاوت بود . اما همین زمان اندک باعث دوستی نزدیک او با جان اندرسن شد.
ونجلیس قراردادی با یک شرکت آهنگسازی به نام RCA امضا کرد ونجلیس ۲۴ آهنگ برای این شرکت در استودیوی معروف نیمو تولید کرد . ونجلیس استودیوی نیمو را كه ساختمان معروفی است در نزدیکی ساختمان ماربل لندن, به عنوان استودیوی شخصی اش انتخاب کرد. اولین آلبومش در این استودیو "بهشت و جهنم" بود این آلبوم کلکسیونی از بهترین آهنگهای پاپ بود که توانست طلایه دار موسیقی پاپ در اروپا و ایالت متحده آمریکا شود. پس از "بهشت و جهنم " آلبوم های بعدی نیز به موفقیت هایی دست یافتند و فروش زیادی در بازارهای موسیقی بدست آوردند.
در همین دوران ونجلیس یکی از معتبرترین جوایز (اسکار) را بخاطر ساخت موسیقی فیلم ارابه های آتش در ۱۹۸۲ بدست آورد. ونجلیس با اکثر سازهای موسیقی آشنایی دارد ، او سراینده، تنظیم کننده و تهیه کننده نیزهست. تهیه بیش از ۲۰ آلبوم ، ساختن موسیقی برای بسیاری از فیلم ها(از جمله فیلم فتح بهشت كه با استقبال منتقدان روبرو شد)، برنامه های تلوزیونی ، تئاتر ورقص های باله او را تبدیل به پرکارترین آهنگسازان جهان کرده است.
سبک موسیقی ونجلیس بسیار متنوع است چنان كه در تمامی سبک‌های پاپ، راک، کلاسیک، جازآثاری خلق كرده است. خود او در مورد آثارش می گوید: "تمام تلاش من این است که به مخاطبم بگویم که هر آهنگی حاوی تفکری است، تمام کاری که من می کنم این است که موسیقی را به آنها برسانم این دیگر به عهده خود آنهاست که چه چیزی از آن بگیرند".
آلبومها:
۱۹۶۸ : پایان جهان
۱۹۶۹: ساعت پنج است
۱۹۷۲: آلبوم ۶۶۶(این آلبوم در دو سی دی منتشر شده است)
۱۹۹۴: آفرودیت چایلد(باران و اشکها آهنگ مشهور این آلبوم است)
۱۹۹۵: بزرگترین موفقیت(این البوم توسط کمپانی BRA در هلند گردآوری شده است و شامل کلکسیونی از بهترینهای آلبوم آفرودیت چایلد با کیفیت صدای بسیار بالا ، کتابچه راهنمای آن شامل عکسهای مختلف از ونجلیس و همچنین بعضی آهنگهایی که هرگز منتشر نشده اند می باشد).
۱۹۹۶ : کلکسیون کامل(این آلبوم شامل ۲ سی‌دی با بیشترین آهنگها (۴۶ آهنگ) که توسط برت وان بریدا از کمپانی BR موزیک هلند جمع آوری شده است . بسیاری از این آهنگها هرگز در هیچ کجا منتشر نشده بودند).
۲۰۰۱: آهنگها
۲۰۰۲: بابیلون عزیز
۲۰۰۴: آهنگها(این آلبوم شامل گزیده‌ای از بهترین آهنگهای آلبومهای اولیه ونجلیس می باشد که در دو سی‌دی عرضه شده است)
● گفتگوی فیکوس مارتیدرس با ونجلیس
والوس ، آتن، پاریس، لندن، .... . ونجلیس مسافرتهای زیادی داشته است مسافرتهای افسونگر، رویاگونه و بعضاٌ طاقت فرسا. فیکوس مارتیدیس مدت زمان زیادی با او همراه بوده است و ونجلیس در یکی از نادرترین مصاحبه‌هایش همه چیز و شاید هم بیشتر چیزها را درمورد خودش و کارش گفته است: "داشتن رویا و به حقیقت رساندن آن از نشانه‌های خوشبختی است و از علائم تیره روزی راکد ماندن و اسیرروزمرگی شدن است ".
فیکوس مارتیدرس: در ابتدا کمی از خصوصیات شخصی خودتان برای ما بگویید.
ونجلیس: از همان سنین کودکی داستان های اساطیری توجه مرا به خود جلب می کردند . من این داستان ها را از خانواده و اطرافیانم می شنیدم و آنها را به خاطر می سپردم هر چه زمان می گذشت این داستان ها در درون من عمیقتر می شدند. این داستان ها در درون همه ما هستند، تمامی تاریخ بشری از همان زمان آفرینش ذره های هستی (آغاز خلقت) تا تکامل کائنات همه در درونمان به صورت ذاتی وجود دارند.
اورانوسیوگیا(خدای آسمان و فرزند زمین)، مبارزات تایتان(خدای خورشید)، مبارزات ژیانتس(غولها) برای تصرف اروپا، تزیوس(قهرمان یونانی فاتح آمازون ها) و مینوتار(جانوری که نیمی از بدنش گاو نیم دیگرش انسان بود)، هرکول، پری‌های دریایی ، سیاره مریخ با دو فرزندش(ماهواره‌ها)، الهه عقل و زیبایی، و داستانهایی از این دست واقعاٌ مرا حیرت زده می کردند . هر زمان که من آنها را به خاطر می آورم به حقایق تازه ای پی می برم.
● فیکوس مارتیدرس: و ماتودیا؟
ونجلیس: ماتودیا بخش کوچکی از این داستان ها است بخشی کوچکی از خاطرات من . اما بسیار تأثیرگذار.
تابستان گذشته متدویا را دیدم حس کردم اگر ما سفری به یونان اساطیری داشته باشیم و بازگردیم مثل سفر از عالمی به عالم دیگر است.
هستی در بین ما است ، خود ما هستی هستیم. قطعه ماتودیا را اولین بار برای یکی از ماموریت های ناسا به نام ادیسه ۲۰۰۱ ساختم . پیترگیلب از نیویورک با من تماس گرفت و گفت : وقتی اولین بار متودیا را شنیدم ریتم و متن گیرای آن مرا به خلسه برد بی هیچ درنگی تصمیم گرفتم آن را برای این ماموریت انتخاب کنم.
فیکوس مارتیدرس: آقای ونجلیس حقیقتاٌ برای ما بسیار جای خوشحالی خواهد بود که شما را در جشن افتتاحیه المپیک ببینیم. آیا برای شما هم همین قدر جالب است؟ او می خندد(من از نگاهش فهمیدم که نمی توانم همه آن سوال هایی که در ذهنم است از او بپرسم. می خواستم درباره المپیک ۲۰۰۴ و مراسم افتتاحیه آن بپرسم). شما از کجا در جریان مراسم افتتاحیه المپیک قرار گرفتید؟
ونجلیس :توسط مردم دوربرم، کسانی که در روزنامه ها خوانده بودند.
فیکوس مارتیدرس: آیا فکر می کنید که مراسم به خوبی برگزار خواهد شد یا کمی احساس نگرانی می کنید.
ونجلیس: هیچ چیز نگران کننده ای برای المپیک ۲۰۰۴ وجود ندارد من نمی توانم به این سوال پاسخ دهم اما یک حس خوبی دارم از اینکه از عهده آن برخواهم آمد مثل همه یونانی ها. ما قبلاٌ هم گفته‌ایم "همه چیز خوب خواهد بود"
فیکوس مارتیدرس: شما اخیراٌ برای هیچ فیلمی موسیقی نساخته‌اید آیا این کار جز طرح های آینده شما است؟
ونجلیس: علی رغم پیشنهادات زیادی که داشته‌ام هنوز هیچ کدامشان به اندازه کافی جذاب نبوده است(او می‌خندد)
فیکوس مارتیدرس: چه اتفاقی برای ساخت فیلم زندگی سقراط با بازی شون کانری افتاد ؟
ونجلیس: من فکر می کنم ساختن فیلمی درباره زندگی سقراط، کار مثبت ، بزرگ و مناسب برای همه زمان ها است . با توجه به آشنایی که با شون کانری دارم و شخصیت استثنایی واستعداد بالایی که کانری دارد به خوبی می تواند از عهده نقش سقراط برآید . اوپیشنهاد بازی در آن را بلافاصله پذیرفت و جواب مثبت داد. ما هم دیگر را در آتن دیدیم وگفتگوها را ادامه دادیم با همه جزئیاتش، من همه مکانهایی را که فیلسوف بزرگ در آنجا زندگی کرده بود را به او نشان دادم . این فیلم محصول یونان نیست اما به تاریخ کشور ما مربوط است . پس از آن من تصمیم گرفتم که تماس هایی با برخی از مسئولین داشته باشم و همانطور که متوجه شدید ساخت فیلم به دلایل نامعلومی ناتمام ماند مثل بسیاری از موارد مهمی که در کشور ما ناتمام ماند.
فیکوس مارتیدرس: برویم سراغ نقاشی: فکر می کنید نقاشی چه تاثیری دارد؟ آیا نوعی گریز است تا نیازهای روحی ما را برآورده کند ؟ آیا اغلب نقاشی می کنید.
ونجلیس: من نقاشی را از کودکی شروع کردم نقاشی برای من مثل موسیقی است . من با هر دویشان در ارتباطم ، هر دویشان مرا به وجد می آورند ، آشفته می کنند، و مرا از خود بیخود می کنند. بعبارت دیگر نقاشی و موسیقی راه هایی هستند که هر روز در زندگیم آنها را طی می کنم . هرگز نمی توانم خودم را بدون یکی از این دو تصور کنم. البته تفاوت هایی بین موسیقی و نقاشی هست.
فیکوس مارتیدرس: چه تفاوت هایی؟
ونجلیس : موسیقی یک عامل بیرونی است در صورتی که نقاشی یک عامل درونی است بعبارت دیگر صدا ، موسیقی آن بیرون هست بیرون از من، در حالیکه نقاشی بسته به نیاز من در درون من خلق می شود.
فیکوس مارتیدرس: شما در برنامه های تلوزیونی ، مجامع عمومی و عموماٌ جاهایی که همه هستند حضور ندارید آیا می شود گفت که شما مغرور هستید؟
ونجلیس: من هرگز به چیزی و یا کسی توجه زیادی نشان نمی دهم خیلی ساده است هر یک از ماه راهی را انتخاب می کنیم و تا رسیدن به سرمنزل مقصود دنبال می کنیم.
فیکوس مارتیدرس: می‌دانیم که شما شیفته فیلم های قدیمی یونانی هستید این فیلم ها را از کجا پیدا می کنید .
ونجلیس: من فیلم های قدیمی را صرف نظر از این که مربوط به چه ژانری باشند نگه داشته‌ام و هنوز نگه می دارم . وقتی که من دور از کشورم (یونان) هستم آنها برای من حکم گنجیه را دارند. بازیگران و عواملی که این فیلمها را می سازند گوشه‌ای از تاریخ و زندگی ما هستند از همین زندگی روزمره ما، دلخوشی ها، ناراحتی ها و حتی بدبختی های ما , جزی از اصالت ما هستند.
فیکوس مارتیدرس:شما مرد خویشتن داری به نظر می رسید. ملاکتان برای انتخاب یک دوست چیست؟
ونجلیس: خوددار بودن و احترام، اما شما فکر نکنید که این تنها راه برقراری یک ارتباط است.
فیکوس مارتیدرس: و اینکه سراینده و موزیسین بزرگی مثل شما آیا باید منتظر پیشنهاد کار برای ساخت آهنگ باشد یا خودتان پشت پیانو می نشینید و این کار را دوست دارید.
ونجلیس: از همان کودکی خود را به موسیقی نزدیک حس می کردم. و تا زمانی که زندگیم به آخر برسد به این کار ادامه خواهم داد. من آهنگ می سازم همان طور که نفس می کشم و اگر برای نفس کشیدن منتظر بنشینم‌، آنوقت زمان گذشته و من خواهم مرد.
فیکوس مارتیدرس: در سال ۱۹۹۲ آقای جک لانق وزیر فرهنگ فرانسه لقب شوالیه به شما داد و همین اخیراٌ رئیس جمهور فرانسه نیز بالاترین نشان هنری را به خاطر سهمی که شما در فرهنگ یونان و اروپا داشته اید به شما اعطاء کرد آیا فکر نمی کنید بهتر است شبیه چنین مراسمی در یونان نیز برپا شود؟
ونجلیس: درست است که من یک یونانی هستم اما تعصب خاصی ندارم من خودم را لایق چنین افتخاری نه در یونان و نه در کشور شما نمی دانم من معتقدم که بهترین احترام برای کشورم اینست که مفید واقع شوم.
فیکوس مارتیدرس:بهر حال یونانی ها عادت ندارند که به کسانی که به کشورشان عشق می ورزند و افتخاری می آفرینند نشانی اعطاء کنند تا جایی که مربوط به دادن مدال است خست نشان می دهند. ونجلیس: این اتفاق در همه جای دنیا اتفاق می افتد .
فیکوس مارتیدرس: بالاخره از اینکه شما یک مرد یونانی هستید چه تصوری دارید چه چیزی یونانی ها را متفاوت می کند؟
ونجلیس : برای شناختن یونانی ها باید قرنهای گذشته آنها را جستجو کرد اگر همان روند تحقیق و اکتشافات قرون گذشته را ادامه می دادیم نتیجتاٌ حالا تمامی عناوین و افتخارات علمی را داشتیم.
فیکوس مارتیدرس: آقای ونجلیس از مصاحبه شما تشکر می کنم.
ونجلیس: خوش آمدید ، تابستان خوبی داشته باشید

 

|+| نوشته شده توسط بهروز در  |
 دوش چه خورده‌ای دلا

 

دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن

     

 

چون خمشان بی‌گنه روی بر آسمان مکن

باده خاص خورده‌ای نقل خلاص خورده‌ای       بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن
روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو       خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن
دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی       بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
من همگی تراستم مست می وفاستم       با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن
ای دل پاره پاره‌ام دیدن او است چاره‌ام       او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن
ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو       گر نه سماع باره‌ای دست به نای جان مکن
نفخ نفخت کرده‌ای در همه دردمیده‌ای       چون دم توست جان نی بی‌نی ما فغان مکن
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد       ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن
ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو       گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن
هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو       کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن
شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا       گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن
باده بپوش مات شو جمله تن حیات شو       باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن
باده عام از برون باده عارف از درون       بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن
از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو       چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن

 

 

|+| نوشته شده توسط بهروز در  |
 شجریان بار دیگر رادیو و تلویزیون را از پخش آثارش منع کرد
 

محمد رضا شجریان، استاد آواز ایران در نامه ای به رادیو و تلویزیون ایران نسبت به پخش آثارش از این رسانه اعتراض کرده است. آقای شجریان در این نامه که خطاب به عزت الله ضرغامی رییس صدا و سیمای جمهوری اسلامی نوشته شده، از رادیو و تلویزیون که به گفته او مستمرا سرودهای میهنی او را پخش می کنند، خواسته از این کار خودداری کنند. او در این نامه نوشته، سرودهایی که خوانده به ویژه سرود "ای ایران ای سرای امید" متعلق به سال های ۱۳۵۷ و ۱۳۵۸ بوده و "هیچ ارتباطی با شرایط کنونی ندارد". محمد رضا شجریان اعلام کرده سازمان صدا و سیما هیچ نقشی در تهیه این آثار نداشته و به حکم قانون و شرع از این سازمان خواسته صدا و آثار او را در هیچ یک از واحدهای رادیو و تلویزیون پخش نکند. وی در گفتگو با بی بی سی فارسی گفت: "در شرایطی که مردم در بهت و حیرت هستند و به گفته آقای احمدی نژاد، خس و خاشاک به حرکت در آمده اند، صدای من در صدا و سیما جایی ندارد. صدای من صدای خس و خاشاک است و همیشه هم برای خس و خاشاک خواهد بود." آقای شجریان همچنین گفت هربار که صدای خود را از این رسانه می شنود احساس شرم می کند و بدنش می لرزد. او باردیگر از صدا و سیمای جمهوری اسلامی خواست با پخش آثار او" به حق و حقوقش تجاوز نکنند" چون نمی خواهد صدایش را "در صورت او ومردم امثال او بزنند". رادیو و تلویزیون ایران در ایام انتخابات ریاست جمهوری و بعد از اعلام نتایج اقدام به پخش مداوم سرودهایی با محوریت ایران، وطن و میهن می کند که سرودهایی که آقای شجریان به آنها اشاره کرده و برخی ترانه های محمد نوری از آن جمله است. این در حالیست که این ترانه ها و سرودها در ایام عادی با این حجم از رادیو و تلویزیون پخش نمی شوند. این اولین بار نیست که آقای شجریان صدا و سیما را از پخش آثارش منع کرده، او در سال ۷۴ هم همین در خواست را کرده بود

|+| نوشته شده توسط بهروز در  |
 داستان کوتاه و پند آموز
 

پیله ابریشم :

 
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای 

بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقٿ شدو به نظر رسید 

که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه 

کمک کندو با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه 

اش ضعیٿ و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت 

پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محاٿظت کند اما چنین نشد . در واقع پروانه 

ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند . آن شخص 

مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه 

قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان 

پرواز دهد . گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ

مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم - به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم 

پرواز کنیم

|+| نوشته شده توسط بهروز در  |
  در باره شاهین نجفی

این بار میخوام در باره کسی بنویسم که نه تنها من، بلکه هر ایرانی به خاطر کارهای که

ایشان انجام دادن و فداکاری که انجام دادن و باز هم انجام میدن چند سطری بنویسم

درسته این نوشتنم در جبران فداکاری و زحمات این شخص خیلی ناچیز خواهد بود اما

خودمو یه جورایی بدهکار میدونم، چون کاری ایشان میکنن واقعا دل قد غول میخواد و

به به عبارتی واقعآ بازی با دم شیره ، شاید شمایی که الان این متن رو میخونید اگه

من این شخص رو اسم ببرم هم نشناسید اما شاید هم بر عکس، کسی که شما و

من و تمام مردمی که تو این خاک به دنیا اومدند باید بشناسند من به نوبه خودم این

کار رو انجام میدم ، این شخصیت هنری و اجتماعی و معترض کسیه که در مقابل زن

ستیزی فریاد میزنه ، دستی رو زیر سوال میبره که برای زدن زن بلند شده دستی رو

میخواد بشکنه که صدها سال است که داره میبره ،داره سرکوب میکنه ،داره مثل آب

خوردن آدم میکشه ، آره اینا برا هیچکس زیر این سقف اصطلاحات و حرفای تازه ای

نیست ، ترس من هم از اینه که به این دردها عادت کنیم و ............................

این شخصیت معترض و آ گاه کسی نیست جز ،، شاهین نجفی ،، خواننده رپ و

شاعر مردمی هست که تو پسوی خونه اش درد میکشه اما لب وا نمیکنه .

عزیزان آلبوم شاهین نجفی رو اگه گوش نکردید حتمآ گوش کنید .

میدونم کسی که درد کشیده و نابرابری رو حس میکنه خوشش خواهد آمد.

آلبوم کامل شاهین عزیز      ((   ما مرد نیستیم   ))

شاهین دوستت داریم

|+| نوشته شده توسط بهروز در  |
 

 

کافر نان 

ما از این دینداری صوفی پریشان گشته ایم
زیر تیغ بی وفایی مهد حرمان گشته ایم


گرچه دین حق پرستان باعث آزادی است
ما اسیر دست این منبر پرستان گشته ایم


کو در این سیلاب ظلمت حرفی از داد و وداد ؟!
زیر پای خرقه پوشان خک بی جان گشته ایم


لب به دندانش بدوزد هر که دارد حرف حق !
ما در این نامردمی از دین و ایمان گشته ایم


زهد خالی آدمی را سوی نسیان می برد
ما از این ظاهر پرستی رو به ویران گشته ایم


پوچی ما خود نشان از کفر نا محدود ماست
همچو سگ از بهر نانی ،کافر نان گشته ایم


کاخ مرمر گون نخیزد از دل مال حلال
از حرام و دزدی و غارت چو سلطان گشته ایم


انقلاب ما همین در خود شکستن بود و بس
از شکست آرزوها همچو شیطان گشته ایم


مهدی ما را نباشد آرزوی سیم و زر !
همچو قارون ما اسیر سیم سوزان گشته ایم

 

 شعری از:مهدی آذری 

 
|+| نوشته شده توسط بهروز در  |
 
 

 

 

من مست و تو دیوانه ما را کی برد خانه

 

 

 

من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

 

جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی

 

جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانانه
هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه
تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

 

ای لولی بربط زن تو مستتری یا من

 

ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتی بیلنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

 

گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان

 

نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه
گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

 

من بی‌دل و دستارم در خانه خمارم

 

یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه
در حلقه لنگانی می‌باید لنگیدن

 

این پند ننوشیدی از خواجه علیانه
سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی برخاست فغان آخر از استن حنانه

 

شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی

 

اکنون که درافکندی صد فتنه فتانه

|+| نوشته شده توسط بهروز در  |
 

يار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
يار تويى غار تويى خواجه نگهدار مرا 

نوح تويى روح تويى فاتح و مفتوح تويى
سينه مشروح تويى بر در اسرار مرا 

|+| نوشته شده توسط بهروز در  |
 

                                               گنجینه دل

                                                 چشم فروبسته اگر وا کنی
                                                درتو بود هر چه تمنا کنی
                                                 عافیت از غیر نصیب تو نیست
                                                 غیر تو ای خسته طبیب تونیست
                                                 از تو بود راحت بیمار تو
                                                نیست به غیر از تو پرستار تو 
                                                  
همدم خود شو که حبیب خودی
                                              چاره خود کن که طبیب خودی
                                                 غیر که غافل ز دل زار تست
                                                بی خبر از مصلحت کار تست
                                                 بر حذر از مصلحت اندیش باش
                                                مصلحت اندیش دل خویش باش
                                                چشم بصیرت نگشایی چرا ؟
                                               بی خبر از خویش چرایی چرا ؟
                                                 صید که درمانده ز هر سو شده است
                                                 غفلت او دام ره او شده است
                                                  تا ره غفلت سپرد پای تو
                                                 دام بود جای تو ای وای تو
                                                 خواجه مقبل که ز خود غافلی
                                                 خواجه نه ای بنده نا مقبلی
                                                 از ره غفلت به گدایی رسی
                                                 ور به خود ایی به خدایی رسی 
                                                  یر تهی کیسه بی خانه ای
                                                   داشت مکان در دل ویرانه ای
                                                 روز به دریوزگی از بخت شوم
                                                شام به ویرانه درون همچو بوم
                                                گنج زری بود در آن خکدان
                                                چون پری از دیده مردم نهان
                                                 پای گدا بر سر آن گنج بود
                                                لیک ز غفلت به غم ورنج بود
                                                گنج صفت خانه به ویرانه داشت
                                                 غافل از آن گنج کهد ر خانه داشت
                                                 عاقبت از فاقه و اندوه و رنج
                                                 مرد گدا مرد و نهان ماند گنج
                                                ای شده نالان ز غمو رنج خویش
                                                چند نداری خبر از گنج خویش؟
                                               گنج تو باشد دل آگاه تو
                                                گوهر تو اشک سحرگاه تو
                                                   مایه امید مدان غیر را
                                              کعبه حاجات مخوان دیر را
                                            غیر ز دلخواه تو آگاه نیست
                                          ز آنکه د لی رابدلی راه نیست
                                          خواهش مرهم ز دل ریش کن
                                        هر چه طلب می کنی از خویش کن

 
                                                                                          رهی معیری

|+| نوشته شده توسط بهروز در  |
 
 

                           بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کند
                           یار عاشق سوز ما ترک دلازاری کند


                           بر گذرگاهش فرو افتادم از بی طاقتی
                          اشک لرزان کی تواند خیوشتن داری کند ؟


                          چاره ساز اهل دل باشد می اندیشد سوز
                           کو قدح ؟ تا فارغم از رنج هوشیاری کند


                          دام صیاد از چمد دلخواه تر باشد مرا
                          من نه آن مرغم که فریاد از گرفتاری کند


                         عشق روز افزون من از بی وفایی های اوست
                         می گریزم گر به من روزی وفاداری کند


                         گوهر گنجینه عشقیم از روشندلی
                         بین خویبان کیست تا ما را خریداری کند ؟


 

|+| نوشته شده توسط بهروز در  |
 
                   شر منده یه ذره متفاوت می نویسم من هم به این مطالب علاقه دارم

                   ممکنه بعضی از دوستا ن خوششون نیاد ولی نظراشون برام مهمه.

                   با تشکر ازدوستانی که به من لطف دارند.  

        

                   درون قلب فردیت من است که واقعیت حقیقی را کشف کنم نه در چشم انداز

                   هزار رنگ بیرون که جز نمایشی در مقابل چشمانم نیست.

                   جستجوی هستی بیرون از خودم فقط به تناقض می انجامد زیرا که بیرون از

                   خویش بیش از ظاهر چیزی نمی یابم بلکه باید در اعماق وجودم آن را جستجو

                   کنم زیرا که این ، حداقل سهمی است که من دارم.

                                                                                             جمله ای از: هگل

                  بیهوده چرا گرد جهان می جویی         کو از تو برون است کجا می جویی 

 

|+| نوشته شده توسط بهروز در  |
 

 

فقط باپا گذاشتن به درون سکوت الهی وبا بستن

چشمها وگوشها یمان به جهان توهم است که

میتوانیم به نوای موسیقی آسمانی گوش فرادهیم

وگرنه تنها به توهمات و تخیلات بیرونی میدان

میدهیم و فقط می توانیم محصولی از نکبت و

تلخ کامی را درو کنیم.

پنبه اندر گوش حِسّ دون کنید

بند حس ازچشم خود بیرون کنید

پنبهِ آن گوش سِر،این گوش سَر

تانگردداین کر،آن باطن کَرَست

بی حس وبی گوش وبی فکرت شوید

تا خطاب ارجعی را بشنوید

 برگزیده ای از آثار: اکنکار

|+| نوشته شده توسط بهروز در  |
 
ا

اندیشه،کرداروحتی کلام آدمی،دراختیار خودش نمی باشد.

او یک عروسک خیمه شب بازی است که توسط نخ های

نامریی جهان های اثیری به این سو و آن سو کشیده

می شود .

اگر این را بفهمد پرده ها کنار رفته وبیشتر درباره خودش

می آموزد. امادر صورتی که ازاین جبر مکانیکی با خبر

نشود ویا آن را باورنکند، از اسرار حقیقت چیزی نمی آموزد

وچیزی هم برایش تغییر نمیکند

     ازپرده برون آمد ساقی قدحی در دست

                                                   هم پرده ما بدرید هم توبه ما بشکست

 

|+| نوشته شده توسط بهروز در  |
 

نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد                 آواره عشق ما آواره نخواهد شد

آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز                      وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد

آن را که منم منصب معزول کجا گردد                        آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد

آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگز                          وان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد

از اشک شود ساقی این دیده من لیکن                      بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد

بیمار شود عاشق اما بنمی میرد                              ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد

خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر                   آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد

                                                                                                      شعری از مولانا

|+| نوشته شده توسط بهروز در  |
 

به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند

كه تودربرون چه كردي كه درون خانه آيي

به كناربيت ماندم من بينواي حيران

كه به گوش خود شنيدم زدرون چنين صدايي

كه به خود متاسف شدبه صفات اهل تقوا

به سراغ تو من آيم تو نگو چرا نياي

به قمارخانه رفتم همه پاك باز ديدم

چه به صومعه رسيدم همه زاهد ريايي

به كدام ملت است اين به كدام مذهب است اين

كه كشند عاشقي راكه تو عاشقم چرايي

همه شب در آستانت شده كار من گدايي

به خدا كه اين گدايي ندهم به پادشاهي

در دير ميزدم من چو ندا زدر درآمد

كه درا دراي عراقي كه تو هم از آن مايي

 

|+| نوشته شده توسط بهروز در  |
 

آدمك خزون زده ، دوباره عاشق شده بود

تو خلوت شاپركا مثله شقايق شده  بود

 

نگاش پر از دلهره بود صداش پر از شعر و غزل

رو مخمل سرخ لباش  ، ترانه ها رنگ عسل

 

بي خبر از رفتن تو ،تو انتظار نشسته بود

شيشه ي خاطراتشو باد خزون شكسته بود

 

شباش پر از گلايه بود دلش پر از دلواپسي

روزاش پر از تنهايي گلاي سرخ اطلسي

 

نازك تر از عطر نسيم ، مثله پر فرشته بود

قصه ي عاشق شدنه آدمو اون نوشته بود

 

تو لحظه هاي بي كسي يه آسمون ستاره داشت

از دوري خورشيد خانم يه قلبه پاره پاره داشت

 

 مهدی آذری

|+| نوشته شده توسط بهروز در  |
 

می توان زندگی را دریای طوفانی نامید اما غالبا" آنگاه که قایق دستخوش فراز و نشیب می شود وجودمان از وحشت آکنده می شود آنچنان که گویی انتظار چنین تلاطمی را در این دریای طوفنی نداریم در واقع همین طوفانهای زندگی است که دریا نوردان بر تهور هستی را از دریا ندیدگان تسلیم طلب باز می شناساند.

|+| نوشته شده توسط بهروز در  |
 
 
بالا